تبليغاتX
دست نوشته ها
عمرشو کرد.

داره تموم میکنه...

ریق رحمتو سر میکشه و

خلاص


پی اس وان:وبلاگمو میگم...

پی اس تو:باشد که به شوری بشکافیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:33  توسط غزل  | 

خواستم برای این نوشته اسم بذارم...

اسمی که بتونه توصیفش کنه پیدا نکردم...اسمی پیدا نکردم که بگه چقدر توی این لحظه دلم گرفته.

نتونستم اسمی بذارم روی این احساس...احساس اینکه بوی آدم واقعی میاد از این وبلاگ...

همون بوی مشمئز کننده ی آدمای واقعی...

همون بویی که وقتی میان نزدیکت میدن...بوی لاشخور...اون لاشخورایی که خم میشن رو زندگیت

بزاق کثیفشون میریزه رو ته مونده های لاشت...این وبلاگ داره بوی اونا رو میده...

من خیلی دلم گرفته.

خیلی زیاد.

۴ ساله دارم تلاش میکنم از ادمای واقعی فاصله بگیرم...قاطی دنیاهاشون نشم...نذارم قاطی دنیای من باشن...

ولی نشده...رد پاشون به آخرین جایی که برام مهمه رسیده...

دارن به اینم گند میزنن.

دارین به اینم گند میزنین...

بفهمین...

دارین به همه تنهاییام گند میزنین...

دارین به همه ی اعتقاداتم گند میزنین...

دارین همه ی مقدساتمو به لجن میکشین...

دارین همه ی زندگی رو که ساختم خراب میکنین..

آدمای واقعی:

خوشحال باشید.

امشب گریه ی یه آدمو در آوردید...

گریه ی یه آدم تنها رو که داره با چنگ و دندون زندگیشو نگه میداره...

بو بکشین.

بریزین اینجا...

همش مال شماست....

لباتونو لیس بزنین ...

ته مونده هاشو مزمزه کنین...

خوش مزست....نه؟


 

 

پی نوشت ۱:

http://s2.picofile.com/file/7234637418/10_Lompan_Party.mp3.html

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 21:5  توسط غزل  | 

این آهنگ ازوناییه که هیچوقت کهنه نمیشه:

http://www.4shared.com/mp3/A3-bcZpT/07_still_loving_you_-_scorpion.htm

این یکی رو خودم به شخصه خیلی میپسندم...امیدوارم دوستش داشته باشین:)

http://s1.picofile.com/file/7232527846/Carnival_Of_Rust_Poets_Of_The_Fall.mp3.html

و این یکی...نمیدونم...آهنگ ساده ی فوق العاده دلنشینیه که غم پشتشو خوب میرسونه:

http://s2.picofile.com/file/7231219779/03_Bir_Gunah_Gibi.mp3.html

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 1:11  توسط غزل  | 

اولین بار دستبند را پشت یکی از این مغازه های لوکس ساعت فروشی پاتوق از ما بهتران دیدم.

حس زنانه ی خرید گاهی عجیب روی مغز ما زنان کار میکند...مثل یک غریزه ی ابتدایی...

عقل و هوشمان را عجیب زایل میکند پدر آمرزیده.

اینجور وقت ها اگر آدم پولداری باشی دستت را میکنی توی کیفت و با سری افراشته وارد مغازه میشوی و به مرد پشت پیشخوان میگویی:سلام علیکم!(با لحن کشداری که در باطن میگوید:هی فروشنده! من خریدارم پس باهام مهربون باش!)

و اگر مثل ما برای یک کتاب خواندن محتاج سایت تعطیل شده ی کتابناک باشی و پولت سالیان سال به پول نرسد دو گزینه داری:

۱-چهار فصل سال به دنبال مغازه های ارزان قیمت و تخفیف های عجیب ولی باور کردنی آخر فصل باشی.

۲-سعی کنی که سال تا سال قدمت به این شهر های فرنگ پر از عجایب خریدنی نیفتد و پولت را برای کتاب خریدن بعد از تعطیلی کتابناک پس انداز کنی...

من مدت هاست راه دوم را انتخاب کرده ام...آن روز کذایی هم فقط قصدم خرید هدیه ی تولد با مبالغ جمع آوری شده از دوستان برای دوستی دیگر بود...

تا که دستبند لعنتی را پشت پیشخوان آن مغازه ی پر از رنگ ها طلایی و نقره ای دیدم...

آن لحظه تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود:اون باید مال من بشه!!!

تک و تنها با آن سه تا پروانه ی طلایی قاب گرفته شده در هلال نقره ای گوشه ی پیشخوان روی جعبه ی سیاهش نشسته بود...

احساس میکردم اگر آن دستبند را با آن ۳ تا پروانه ی طلایی دستم کنم پروانه ها پرواز میکنند و احتمالا من هم با آن ها میرم بالا و همه از آن پایین میگویند:هی!اون دختره رو!با ۳ تا پروانه داره پرواز میکنه اون بالا!!!

این ها را میگویم که بدانید چه جور دست بندی بود!

بعد ار آن روز روزها و روزها پولم را روی پول گذاشتم و در یک روز پاییزی به خودم جرات وارد شدن به آن مغازه را دادم و آن دست بند فوق العاده را با آن ۳ تا پروانه ی طلایی با قاب نقره ای مال خودم کردم!

(میگویم مال خودم کردم چون کلمه ی "خریدم" ارزش آن لحظه ی بزرگ تصاحب دستبند را کمرنگ میکند...ترجیح میدهم همه ی تلاش هایم برای تصاحبش با پایان معمولی خریدن جلوی چشمانم فرو نریزد...به هر حال تصاحب کلمه ی بهتریست...)

فردای آن روز طلایی پاییزی موقع شستن ظرفهای صبحانه دستبند پروانه دار طلایی از روی دستم لیز خورد و توی ظرفشویی افتاد.

(میگویم لیز خورد چون فکر نمیکنم که وقتی ۳ تا پروانه ی طلایی از روی دست کسی خودشان را به کف ظرفشویی برسانند افتادن توصیف مناسبی باشد...) 

و من روزها و روزها تلاش کردم تا آن حلقه ی ظریف کنده شده را ذاخل آن یکی دایره ی ظریف کنده شده بیندازم اما تلاشم ثمری ندارد...

این روزها احتمال میدهم پروانه های روی دستبند ترجیح میدهند ۳ تایی شب ها به گردش بروند و من را به عنوان همسفر خوبی برای پروازهایشان قبول ندارند!

شاید هم از اول نیتم صاف نبوده!کسی چه میداند!


پی نوشت:پروانه های طلایی:http://s2.picofile.com/file/7231271391/19102058726.jpg

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:33  توسط غزل  | 

هیچوقت دوس نداشتم توی وبلاگم شعر بنویسم...

ولی این شعر اونقدر وصف این روزای منه و اونقدر به احساسم نسبت به خودم نزدیکه که دلم نمیاد نذارمش اینجا..

اولین بار توی یه کنسرت دانشجویی یه اجرای این شعرو با آهنگی که یکی از گیتاریستای خوش ذوقمون روش گذاشته بود شنیدم...

خیلی دلم میخواد اون اجرا رو پیدا کنم.

ولی مسلما آهنگی که من و زندگیم روی این شعر گذاتیم با اون اجرا خیلی فرق داره...

.

گرگ هاري شده ام

هرزه پوي و دله دو

شب درين دشت زمستان زده ي بي همه چيز

مي دوم ، برده ز هر باد گرو

چشمهايم چو دو كانون شرار

صف تاريكي شب را شكند

همه بي رحمي و فرمان فرار

گرگ هاري شده ام، خون مرا ظلمت زهر

كرده چون شعله ي چشم تو سياه

تو چه آسوده و بي باك خزامي به برم

آه ، مي ترسم ، آه

آه ، مي ترسم از آن لحظه ي پر لذت و شوق

كه تو خود را نگري

مانده نوميد ز هر گونه دفاع

زير چنگ خشن وحشي و خونخوار مني

پوپكم ! آهوكم

چه نشستي غافل

كز گزندم نرهي، گرچه پرستار مني 

 پس ازين دره ي ژرف

جاي خميازه ي جاويد شده ي غار سياه

پشت آن قله ي پوشيده ز برف

نيست چيزي، خبري

ور تو را گفتم چيز دگري هست ، نبود

جز فريب دگري

من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله ي پاك

بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم

منشين با من ، با من منشين

تو چه داني كه چه افسونگر و بي پا و سرم ؟

تو چه داني كه پس هر نگه ساده ي من

چه جنوني، چه نيازي، چه غمي ست ؟

يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز

بر من افتد ، چه عذاب و ستمي ست

در دم اين نيست ولي

در دم اين است كه من بي تو دگر

از جهان دورم و بي خويشتنم

پوپكم ! آهوكم

تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم

مگرم سوي تو راهي باشد

چون فروغ نگهت

ورنه ديگر به چه كار آيم من

بي تو ؟ چون مرده ي چشم سيهت

منشين اما با من ، منشين

تكيه بر من مكن ، اي پرده ي طناز حرير

كه شراري شده ام

پوپكم ! آهوكم

گرگ هاري شده ام

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 0:35  توسط غزل  | 

بی ادبانه ترین چیزی که میتونی به یه آدمی که حالش بده بگی اینه که بگی: "من درکت میکنم"

نه خیر

شما اصلا هم منو درک نمیکنی...

مگه شما الان احساس میکنی که داری جلب توجه میکنی؟

مگه تو همین امشب آشنای آشنات مرده بعد تو نتونستی هیچی بهش بگی که آرومش کنه؟

مگه علی زهرا خانوم شما هم استعداد عجیبی تو درست کردن ماشینای تخم مرغ شانسی داره؟

مگه دوشنبه امتحان الکترو مغناطیس داری؟

مگه فردا باید لباس عزاداری بپوشی و مقنعه ی مشکی نداری؟

مگه مث لاک پشت تو خودت قایم شدی؟

مگه میخوای بخوابی چون فردا باید ۷ بیدار بشی و کلی برنامه های آشفته داری و با خودت لج کردی و نمیخوابی؟

مگه هوای اونجایی که تو هستی ام سرده ولی برف نمیاد؟

مگه ماشینت بنزین نداره و حوصله نداری بنزین بزنی؟

مگه آدمای دورو برت فقط دارن از رو ظاهرت راحع بهت قضاوت میکنن؟

تا وقتی همه ی این شرایطو با هم و یه جا نداشته باشی نمیتونی بگی من و درک میکنی...

واسه همین چیزاس که میگم:

بی ادبانه ترین چیزی که میتونی به یه آدمی که حالش بده بگی اینه که بگی: "من درکت میکنم"

آره.

واسه همین چیزاس

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 1:50  توسط غزل  | 

she is an extraordinary girl

in an ordinary world

and she cant seem to get away

he lacks the courage in his mind

like a child left behind

like a pet left in the rain

she is all alone again

wiping the taers from her eyes

some day she feels like dying

she gets so sick of crying...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 23:45  توسط غزل  | 

من در طول یک سال گذشته به تدریج با معنی واقعی کلمه ی رسیدگی آشنا شدم...

باور کنید هول و هراسی که در این کلمه ی به ظاهر ساده پنهان است باعث لرزش ستون فقراتم میشود...

شما هم اگر جای من بودید همین احساس را داشتید.

یک عمر عادت کرده بودم موهایم را مصری کوتاه کنم...یعنی از این مدل های ساده ی روی گوش.

دبیرستانی که شدم در یک اقدام متهورانه یک عصر پاییزی شال و کلاه کردم و از خانه زدم بیرون.در بازگشت خانواده ی محترم با کله ی شبیه ژاندارک بنده مواجه شدند.

احساس میکردم با این موهای یک سانتی کله ام حسابی هوا میخورد...

متاسفانه همان شب منزل همسایه ی پایینی که از قضا دو دختر خانم بسیار موجه و زیبا هم داشتند دعوت شدیم...آن وقت بود که متوجه معایب کله کچلم در مواجهه با نگاه ها معنی دار و زیرکانه و از سر ترحم دوستان طبقه ی پایین شدم...

از فردای آن روز پروژه ی عظیمی را مبنی بر بلند کردن گیس هایم پیش گرفتم که تا کنون ادامه دارد.

تا اینجای ماجرا اشکالی نمیبینم.قضیه آنقدر ها دردناک نیست.قسمت دردناک ماجرا از این جا تازه شروع میشود.

سال گذشته عروسی یکی از اقوام نزدیک بود و ما مطابق رسم و رسومات جاری رفتیم آرایشگاه تا سر و سامانی به موهای نابسامانمان که شبیه یال اسب فقط قدکشیده بودند بدهیم.

در آن آرایشگاه کذایی که کاش قلم پایم میشکست و آن جا نمیرفتم دختری را دیدم که روی سر کوچکش یه مشت موهای فرفری قشنگ خود نمایی میکرد.

من در آن صحنه:مامان اون دختره موهاشو چیکار کرده که اینجوری عروسکی شونه کرده همه رو دیوونه کرده؟

مامان:فر کرده موهاشو.

من جوگیر:منم فر کنم موهامو؟

مامان:فر رسیدگی میخواد مامان.

من:باشه مامان رسیدگی میکنم.

مامان:هر جور خودت صلاح میدونی...

اینگونه شد که بنده ی جوگیر موهای بدبختم را به دست آرایشگر سپردم!

از آن روز کذایی تا خود این لحظه من مشغول رسیدگی به اشتباه بزرگی هستم که آن روز مرتکب شدم.

من هم که اهل رسیدگی نیستم...

از جمله پس لرزه های این ماجرا مشت مشت موهایی است که از کله ی حقیر میریزد.

فردا صبح میروم که از دست این موهای محتاج به رسیدگی خلاص شوم.برایم دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 1:28  توسط غزل  | 

وقتی آدمای دورو برمو میبینم

دلم میخواد پای به اصطلاح ف ا ح ش ه هایی که واسه نون تن میفروشنو ببوسم...

ما چقد وحشی میشیم گاهی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 19:55  توسط غزل  | 

 بعضی وقتا حوصله ندارم درس بخونم.

یعنی میخوام درس بخونما ...ولی دست و دلم به خوندن نمیره...

الان از اون وقتاست.

یه چند خط میخونم خودمو به نفهمیدن میزنم باز نمیخونم...میام اینترنت وبلاگمو چک میکنم.

یه چند تا وبلاگیو که خیلی دوس دارم برای بار صدم تو روز کنترل(!) میکنم  ببینم آپ کردن یا نه.

نه آپ نکردن.

به خودم میگم:تو میتونی...چیزی نیست همشو خوندی فقط ۲۰ ص مونده...میام که شروع کنم دوباره حوصله ندارم...

میرم جلو آینه...زبونمو در میارم...به خودم و مدارهای الکتریکی مرتبه دوم فحش میدم...فایده نداره...

دوباره میشینم جلوی کتابم.

یه صدایی داره تو سرم میخونه:داره از ابر سیا خون میچکه

من:نمیچکه.نمیچکه(جواب حالت صفر مدر آر ال سی در حالت میرای بحرانی....)

صدا:جمعه ها خون جای بارون میچکه...

من: ...


پی اس:امروز یه جمعه ی واقعیه.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 17:43  توسط غزل  |